تبليغاتX
مستند نگاري

مستند نگاري

وبلاگ بخش مستند نگاري ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم‌نگار

گفت‌وگو با مارسل لوزينسكي، مستندساز لهستاني


مستند فقط آفريقا و حيات وحش نيست


م

گفتگو : سميه قاضي‌زاده


مارسل لوزينسكي در مهرماه امسال براي اولين بار به ايران آمد و كه در دومين جشنواره سينما-حقيقت حضور يافت. او هم همچون ديگر همكارانش از انرژي بسيار بالاي جشنواره به وجد آمده بود، آن قدر كه در بخش‌هاي مختلف گفت‌وگويش به اين مسئله اشاره مي‌كند. اين مستندساز لهستاني در سينما-حقيقت امسال با فيلم‌هايي چون سلطان، ديدار، رويارويي، تماس، تمرينات علمي، 89 ميلي‌متري اروپا و هر چيز مي‌تواند اتفاق بيفتد حضور داشت اگرچه در بخش چشم انداز سينماي مستند لهستان نيز آثار او به نمايش درآمد.

شنيده‌ام كه شما از مخالفان سرسخت فيلمنامه‌نويسي براي مستند هستيد. درست است؟

بله، كاملاً. مي‌دانيد چرا؟ چون فرض كنيد كه من همين آقايي را كه الان روي آن پله روبه‌رو نشسته و دارد ما را نگاه مي‌كند ببينم و بخواهم در مورد او فيلم بسازم. بعد به خيال اين كه اين آدم مثلاً آدم خشني است، فيلمنامه‌اي هم بنويسم و جلو بروم و فيلم‌برداري را شروع كنم. در حالي كه بايد بروم نزديك‌تر، كمي با اين آدم زندگي كنم، با اخلاقش آشنا شوم. شايد برخلاف قيافه‌اش اصلاً آدم بسيار مهرباني بود و مسيري كه من در فيلمنامه پيش گرفته بودم، كاملاً اشتباه بوده. مثلاً در همين فيلم هر چيزي مي‌تواند اتفاق بيفتد كه در اين جشنواره هم به نمايش در آمد. من ماه‌ها با بچه‌هاي اين فيلم زندگي كردم، به منطقه آنها رفتم و بعد از آن بود كه تازه شروع كردم به نوشتن طرحي شبيه به فيلمنامه، چرا كه تا آشنايي عميقي وجود نداشته باشد، نمي‌توان چيزي در مورد داستان فيلم نوشت. در همين فيلم بود كه اين بچه‌ها توانستند با من آن قدر دوست بشوند كه بعداً جلوي دوربين من گاردي نداشته باشند و سينما را احساس نكنند. شايد باورتان نشود، اما من ساعت‌ها در خط راه‌آهن اين منطقه‌اي كه براي فيلم‌برداري به آنجا رفته بوديم با اين بچه‌ها بازي مي‌كردم، مي‌دويدم و اصلاً خبري از دوربين نبود. اگرچه پروسه، پروسه فيلم‌سازي بود. من واقعاً بر آن اعتقاد داشتم. معتقد بودم كه حتماً بايد مسيري طي شود تا هم من و هم اين بچه‌ها بتوانند آن را با نگاهي عميق‌تر ببينند. شايد تا پيش از آن اين قدر اين فضا براي خود من هم هضم نشده بود، اما بعد از نزديك به شش ماه كه در آن منطقه به صورت شبانه روزي زندگي كردم، تازه متوجه شدم كه حالا مي‌خواهم چه كنم. حالا شما خودتان ديگر متوجه شده‌ايد كه اگر فيلمنامه‌اي در كار بود، چه بلايي ممكن بود بر سر اين فيلم بيايد. چه بسا كه اصلاً نمي‌شد با وجود اين بچه‌هاي مقاوم اين فيلم را ساخت.

خيلي‌ها معتقدند كه مسيري كه سينماي مستند در آن قرار گرفته است، مسيري است كه بيشتر از عوام دور شده و به سمت سليقه نخبگان جامعه پيش مي‌رود. برداشت شما چيست؟

به اين شدتي كه شما مي‌گوييد نيست. اما من فكر مي‌كنم مستند بيشتر براي اهالي مستند است تا مردم عامه. ممكن است كمي تلخ به نظر برسد، اما سينماي مستند آن قدرها مردم‌پسند نيست، اگرچه علاقه‌مندان زيادي دارد كه تعدادشان روز به روز بيشتر مي‌شود. آن چه مشخص است و در جشنواره‌ها هم بيشتر مشخص مي‌شود، اين است كه تماشاگر سينماي مستند در درجه اول خود مستندسازان هستند. كافي است كه شما برويد و از همين تماشاگراني كه اينجا جمع شده‌اند بپرسيد كه چند درصد آنها فيلم ساخته‌اند يا دست اندركار ساخت يك فيلم مستند بوده‌اند يا ربطي به سينما دارند، تا اين مسئله دستگيرتان شود. من صحبت شما را نقض نمي‌كنم و قبول دارم كه بيشتر نخبگان جامعه به سمت اين سينما گرايش دارند، اما اين روزها با ورود برخي از شبكه‌هاي تلويزيوني به نظر مي‌رسد كه مخاطب عام نيز گرايش بيشتري نسبت به گذشته به اين سينما پيدا كرده است.

پس نقش رسانه‌هايي چون تلويزيون در مردمي كردن سينماي مستند مؤثر بوده است؟

بله. اما اين مسئله كاملاً بستگي دارد به آن رسانه. مثلاً شبكه‌هايي مثل آرته، كي نيو فور، و گاهي بي‌بي‌سي، زاويه ديد جالبي در مورد فيلم‌هاي مستند دارند، اما اغلب شبكه‌هاي ديگر اصلاً اين طور نيستند و فقط به دنبال جذب مخاطب‌اند كه من فكر مي‌كنم اين اتفاق فقط به مستند ضربه مي‌زند، چرا كه اين شبكه‌ها اغلب رپرتاژهايي را به نام مستند به خورد مردم مي‌دهند. در مجموع من آن قدرها به اين مسئله خوشبين نيستم. آن چه هنوز در بين عوام به عنوان مستند شناخته مي‌شود، سينمايي است كه آخر شب‌ها كه ديگر هيچ كس شايد حتي بيدار هم نباشد و يا ظهرها از تلويزيون‌ها پخش مي‌شود و يا درمورد مردم آفريقاست و يا حيوانات. بنابراين نظر دادن كمي در مورد اين پديده تلويزيوني شدن سينماي مستند سخت مي‌شود. به هر حال فعاليتي است كه دارد انجام مي‌شود و شما مي‌بينيد كه روزبه‌روز هم به تعداد شبكه‌هايي كه مستند توليد مي‌كنند افزوده مي‌شود. شايد بايد دل خوش كرد به همين بادي كه دارد مي‌وزد.

چه شباهت‌هايي بين سينماي مستند ايران و سينماي مستند لهستان ديديد؟

بايد بگويم سينماي مستند ايران و لهستان شباهت‌هاي زيادي به هم دارند و من هر دوي اين سينماها را سينماهاي مستند غيرمستقيم مي‌دانم، چرا كه به دلايل مختلف شما كمتر فيلم‌ساز لهستاني يا ايراني را مي‌بينيد كه حرف‌هايش را به صورت مستقيم در فيلم‌هايش بزند. در فيلم‌هاي مختلفي هم كه طي اين چند روز در سينما-حققيت ديدم، باز اين مسئله شباهت برايم تكرار شد. از سويي ديگر اين غيرمستقيم‌گويي در سينماي ايران و لهستان باعث شده است تا اين دو شاعرانه‌تر و سراسر استعاره باشند. مسئله ديگري هم كه بايد به آن اشاره كنم، انرژي بسيار بالاي جشنواره و جواناني است كه در آن حضور دارند. با وجود اين تعداد جوان در عرصه مستندسازي مستند، ايران بسيار مي‌تواند موفق باشد. در حالي كه در لهستان اصلاً اوضاع به اين شكل نيستد و ما اصلاً اين قدر نيروي جوان نداريم. بنابراين واقعيت اين است كه سينماي مستند لهستان در حال مرگ است. فضايي را هم كه در فيلم‌هاي مستند لهستاني مي‌بينيد، فضايي سراسر وهم و مرگ‌آلود است و رنگ اغلب فيلم‌ها يا خاكستري و يا قهوه‌اي است. با اين حال من فكر مي‌كنم سينماي ايران و لهستان به هم شبيه هستند، چون تقريباً ترتيب وقوع جرياناتي كه در اين كشورها رخ داده است، يكسان بوده. جنگ‌هاي جهاني كه آنها را درگير كرده و يا در مجموع، جنگ‌هايي كه اتفاق افتاده، تغيير رژيم‌هاي مختلف، شرايط اجتماعي بعد از جنگ و.... اينها همان دستمايه‌هايي است كه به نظر من بيش از هرجاي ديگري حتي بيشتر از سينماي داستاني در ساخت مستند تأثيرگذار است. شما ردپاي تمام اين موضوعات را مي‌توانيد در سينماي مستند اين دوكشور دنبال كنيد. آيا شما فيلم‌ساز لهستاني‌اي را مي‌شناسيد كه جنگ بر او و آثارش در دوره‌اي تأثير نگذاشته باشد؟ خير. چرا كه تمام خانواده‌هاي لهستاني ملتهب از اين جريان بودند و مستندساز هم خارج از اين فضا نيست. از سويي ديگر تغيير رژيم‌ها باعث مي‌شود تا مستندساز در مقام يك هنرمند دائماً مجبور باشد تا حرف‌هايش را به سيستمي ديگر مطرح كند، چرا كه هر دولتي ساز و كارها و محدوديت‌هاي خاص خودش را دارد و اين مسئله در سينماي اين دو كشور كاملاً مشهود است. استفاده از تركيب‌هايي كه شايد به جاي آنها بايد چيز ديگري استفاده مي‌شده و حالا به اجبار كلماتي ديگر در جايي ديگر استفاده شده‌اند، نشانگر همين محدوديت‌هاست.

در معادلات سينماي امروز، فكر مي‌كنيد چقدر سينماي مستند جدي گرفته مي‌شود؟

ببينيد بايد توجه كرد كه جمعيت علاقه‌مندي كه به تماشاي فيلم‌ها مي‌آيند، شايد بيش از فيلم‌سازاني كه به جشواره‌ها مي‌آيند مهم هستند چون از طريق همين راه‌هاست كه مي‌توان ابراز كرد سينماي مستند جدي است و جاي پرداختن دارد. بله من فكر مي‌كنم سينماي مستند جدي است، خيلي جدي‌تر از سينماهاي ديگر، چون واقعيت را نمايش مي‌دهد. پس چرا نبايد آن را جدي گرفت. وقتي تا اين اندازه روزبه‌روز به تعداد كانال‌هاي تلويزيوني كه نمايش‌دهنده فيلم‌هاي مستند هستند افزوده مي‌شود. يعني اين سينما بيش از آن كه تصور مي‌شود جدي است و برگزاري جشنواره‌هاي فيلم مستند هم مي‌تواند به اين ماجرا كمك كند. فيلم‌هايي كه من در همين جشنواره ديدم، برايم بسيار جالب بودند. ببينيد در اصل قضيه شايد تفاوت چنداني نداشته باشند، اما همين كه آدم دلش خوش باشد كه جشنواره‌اي به فيلم‌هاي مستند اختصاص پيدا كرده، به فيلم‌هاي آنها تعلق دارد و در چنين جشنواره‌هايي آدم مي‌تواند خيلي‌ها را ببينيد، هم خودشان را و هم فيلم‌هايشان را مهم است. صحبت‌ها، ديدارها و همين دورهم بودن‌هاست كه به نظر من در برگزاري چنين جشنواره‌هايي ارزشمند هستند و باعث مي‌شود آن را جدي‌تر ببينند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:33  توسط   | 

مترجم : مینا کشاورز

http://filmnegar.ir/archive/41/41_mostsanad_negari.pdf

ماهنامه فیلم نگار شماره ۴۱

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:35  توسط   | 

گفتگوی سمیه قاضی زاده  با فرانک شفر

ماهنامه فیلم نگار شماره ۵۹

http://filmnegar.ir/archive/59/59_Mostanad_Negari.pdf

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:18  توسط   | 

http://filmnegar.ir/archive/63/63_mostanad_negari.pdf

شماره ۶۳ ماهنامه فیلم نگار

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:13  توسط   | 

 

خب ، بدون شك هنريس مارشال !

مترجم: ميناكشاورز

Mina.keshavarz@gmail.com

نویسنده و کارگردان : جفری اسمیت

مدیر فیلمبرداری : گراهام دی/ تدوین : کتی اوشا / موسیقی : نیک کیو ، وارن الیس / مدیر تولیدbbc: نیک فریزر / صدابردار : دارل بریگز / تهیه کننده : جفری اسمیت و راشل وکسلر/ رنگی محصول 2007 انگلستان / 97 دقیقه

 

 ..................................................................................................................

چند سال پیش وقتی جفری اسمیت به پروژه ای از سوی تلویزیون BBC دعوت شد که قرار بود درباره نقش دکترهای جراح به عنوانت ناجی انسان ها باشد با  دكتر جراحی آشنا شد که از ویژگی خاصی نسبت به بقیه برخوردار بود . دکتر هنری مارشال بیش ازعلمی که در پزشکی داشت ، انسان بود و این ویژگی بود که او را بین مردم و به ویژه بیمارانش از بقیه متمایز کرده بود و البته همین خصلت مارشال و لذتی که از زنده بودن انسان ها می برد باعث شده بود او در درمان بیمارهایش موفق باشد .

هر چند جفری اسمیت و هنری مارشال هر دو انگلیسی هستند ولی بخش اعظم فیلم در اوکراین جایی که هنری مدام برای مداوای بیمارانش به آنجا می رود ، می گذرد .

" جراح انگلیسی " که دومین فیلم جفری اسمیت و البته به نوعی اولین فیلم مستقل او محسوب می شود در سال 2007 ساخته شد و در جشنواره های مهم بین المللی نظیر سان فرانسیسکو ، لندن شرکت کرده است و توانست جایزه بهترین فیلم مستند بلند را از جشنواره فیلم مستند هات داکس دریافت کند .

" جراح انگلیسی " همچنین به تازگی جایزه استرلینگ را برای بهترین فیلم مستند بلند از جشنواره فیلم سیلور داکس از آن خود کند .

گفتگوی زیر را سایت DFG docs ( وب سایت فیلم مستند بریتانیا ) با جفری اسمیت درباره " جراح انگلیسی " ، شکل گیری موضوع و هزار چیز ریز و درشت دیگر در فیلم انجام داده است .

 

..........................................................................................................................

درباره اینکه " جراح انگلیسی " چگونه شکل گرفت صحبت کنیم .

من ، 4 سال پیش با هنری آشنا شدم . و خیلی زود با هم صمیمی شدیم . تلویزیون B.B.C می خواست یک سزیال مستند درباره دکترهای جراح بسازد که اسمش بود : " زندگی شما در دست های آنان " . من آخرین نفری بودم که برای ساختن یکی از قسمت های سریال دعوت شدم و از تهیه کننده کار پرسیدم کدام یک از این شخصیت ها  جدا از مهارت پزشکی شان جذاب ترند ؟ و او در جواب گفت : " خب ، بدون شک هنری مارشال " .

برای اینکه هنری بیشتر مثل یک هنرمند است تا جراح . و به شکل باور نکردنی خوش سلیقه و با ذوق است . او عاشق مبلمان و اسباب اثاثیه خانه است و خانه خودش را طراحی کرده است . او در همه چیزها سر رشته ای دارد . هنری عاشق کشورهای بلوک شرق اروپاست . و از سال 1992 مرتب به اوکراین سفر می کند و وقتی شما با کسی روبرو می شوید که 1- با او احساس صمیمیت می کنید 2- محرم اسرار خوبی است و به عقیده افراد احترام می گذارد و از همه مهم تر مثل من عاشق اوکراین و مردمش است ، شگفت زده می شوید . و واقعا ما با هم این فیلم را ساختیم و توانستیم جایزه [1]RTS را بگیریم و بعد از این ماجرا به شدت به هم نزدیک شدیم و رفاقتمان محکم تر شد .

تقریبا هر هفته پیش هنری می رفم و شب تا صبح با هم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم . درباره هر چیزی که به مشکلات پزشکی جهان ربط داشته باشد . برای اینکه هنری به این موضوع علاقه مند است و دوست دارد این مسائل را به مردم بفهماند و من دوست دارم مردم بفهمند چنین کاری مشکل است ولی ارزشمنداست .امیدوارم فیلم این کار را کرده باشد و این چیزی بود که هر دو ما دوست داشتیم به آن پرداخته شود . و اوکراین جایی بود که راحت تر می توانستیم موضوع مورد نظرمان را بیان کنیم . چون آنجا امکانات پزشکی خیلی کم هستند . موردهای دراماتیک و دردناکی که هنری در یک آخر هفته در اوکراین با آن ها مواجه می شد خیلی بیشتر از نمونه هایی بود که در یک سال در لندن به آن ها بر می خورد برای اینکه سیستم پزشکی اوکراین در یک موقعیت وحشتناک به سر می برد . بنابراین ما فکر کردیم اوکراین مکان خوبی برای فیلم ما خواهد بود . به آنجا سفر کردیم و برای من که همیشه آرزو داشتم آنجا فیلمی بسازم خیلی لذت بخش بود و فرصت مناسبی هم بود .

 

ساختن فیلم در اوکراین سخت بود ؟ به مشکلی هم بر خوردید ؟

شما خیلی راحت می توانید در خیابان های اوکراین فیلم بسازید ولی جایی که ما فیلمبرداری داشتیم بیمارستان KGB اوکراین بود و خوشبختانه هنری با رئیس بیمارستان رابطه خوبی داشت و به مسئول بیمارستان گفت : من جفری را تایید می کنم ضمن اینکه این فیلم به شما کمک می کند و نشان می دهد که به تنهایی چه مجموعه ای را هدایت و سرپرستی می کنید . برای شروع کار امکانات اولیه را داشتیم . من یک دوربین کوچک داشتم که با آن کار را با هنری و ایگور (یکی از مشاوران اوکراینی و دوستان هنری ) در اتاق مشاور شروع کردیم . و خیلی زود من مصمم شدم که برای ساخت فیلم سرمایه گذار پیدا کنم . که کار سختی بود و در نهایت بعد از کلنجار رفتن با کمپانی ها وآدم های مختلف ITVS تهیه کننده فیلم شد هر چند پول را وقتی گرفتم که فیلمبرداری تمام شده بود .

 

هنری کاراکتر جذابی در فیلم است . دوست داشتم درباره ماریان بدانم ، مردی که تومور مغزی دارد و شما زندگی او را درفیلم دنبال می کنید ، چطوری ماریان را پیدا کردید و توانستید راضی اش کنید در فیلم حضور داشته باشد ؟

ایگو در کیف زندگی می کند ولی در غرب اوکراین ( خودش هم اهل همین منطقه است ) و جنوب هم مطب دارد . و مردم از شهرها و روستاهای اطراف برای انجام معاینه به او مراجعه می کنند و بعد در صورتی که مشکلی وجود داشته باشد باید به کیف بروند . و ماریان یکی از همین  بیمارها بود ، او قبلا به دکتر دیگری مراجعه کرده بود و از سرش عکس گرفته بودند و عکس را برای تشخیص برای ایگو فرستاده بودند . آندره ، دستیار ایگو ، درباره ماریان می گفت : او واقعا دوست داشتنیه ، مردم روستایی که ماریان در آن زندگی می کنند دارند پول جمع می کنند تا او درمان بشه و او فکر می کنه دیگه کار از کار گذشته و درمان هیچ فایده ای براش نداره "

هنری به من گفت ، ببین ما می توانیم این کار را کنیم ولی باید او را آگاه کنیم و نحوه عمل را برایش را توضیح بدهیم و اینکه لازم است چه کارهایی انجام دهد برای اینکه درمان شود . بنابراین من فکر کردم ، خب این خیلی داستان جذابی است و در ژانویه یک سفر اختصاصی برای آشنا شدن با ماریان انجام دادم و شیفته ماریان و محلی که در آن زندگی می کرد شدم . او خیلی شبیه ژان پل بلموندو بود البته ژان پل بلموندوی بی دندان . و نکته جالب این بود که او چنان به هنری اعتماد داشت که واقعا شگفت زده شده بودم . هنری او را به زندگی امیدوار کرده بود و از ماریان خواسته بود که روحیه خودش را حفظ کند ، کاری که در برابر هزاران مریض دیگرش هم کرده بود .

ما از یک دوربین برای نشان دادن مسافرت ماریان به کیف استفاده کردیم . هنری هم همان صبحی که ماریان به کیف رسید از لندن به کیف آمد . در فیلم این همزمان رسیدن هنری و ماریان به کیف را با کات نشان داده ایم ولی واقعا همین اتفاق و همزمان با هم افتاده بود . در فستیوال فیلم لندن بعضی از من می پرسیدند که اگر می دانستید که این درمانهاموفق هست باز هم این فیلم را می ساختید ؟ و من در جواب می گفتم البته که این کار را می کردم و اصلا به خاطر همین آنجا بودیم . این فیلم درباره دکتر های جراحی است که با بیمارهایشان ارتباط برقرار می کنند در سکانسی که آن دختر با موهای روشن برای معاینه پیش هنری آمده ( و اتفاقا تومورش لا علاج است )  می بینیم که هنری چگونه از هر چیزی برای حفظ کردن روحیه بیمارش اسفاده می کند .

 

این فیلم بیشتر شباهت به فیلم های سینمایی دارد .

خب شاید چون تصویرها و صدای فیلم خیلی شفاف و واضح هستند و و قتی شما فیلم را روی پرده سینما می بینید کیفیت تکنیکی فیلم این حس را به شما می دهد که یک فیلم سینمایی می بینید نه یک مستند . چون اصولا عادت به دیدن فیلم مستند در سینما نداریم اکثر فیلمسازها حساسیت زیادی برای صدا و تصویر ندارند در حالی که من فکر می کنم با وجود اینکه استفاده از دوربین های حرفه ای و میکروفون های قوی هزینه زیادی بر می دارند اما به فیلم امتیاز ویژه ای می دهند .

موسیقی فیلم را Nick Cave  ساخته است . چه شد که او هم وارد این پروژه شد ؟

می دانید که او استرالیایی است و همان زمان که آن جا متولد شده من هم آن جا و در همان شهر به دنیا آمدم و خب او را می شناختم اما با جان هلیکت که همکار و دوست نیک بود صمیمی تر بودم . جان ، دو سال پیش فیلمی ساخته بود که نیک موسیقی آن را ساخته بود و من از بخشی از آن موزیک در تریلری که برای DFG[2] از فیلم " جراح انگلیسی " ساخته بودم استفاده کردم  و جان آن را به نیک نشان داده بود و او هم از فیلم خوشش آمد . من نیک و وارن ( کسی که با نیک موسیقی فیلم را ضبط می کردند ) را دیدم و آن ها عاشق فیلم شده بودند و می گفتند به این که در فیلم سهیم هستند افتخار می کنند و فکر می کنم موسیقی که آن ها ساختند بهترین موزیکی است که می توانست برای فیلم ساخته شود .

فیلم خیلی پر تحرک و پر از سکانس های جانفرساست به ویژه در عمل جراحی ولی حتی این صحنه ها هم با مزه طراحی شده اند . یک شوخ طبعی طبیعی در آن موقعیت ها و کاراکترها وجود دارد و شما سکانس هایی را در فيلم داريد که واقها با مزه هستند

این خیلی مهم است . از نظر من آنجا اوکراین است . شما نمی توانید فیلکی در مکانی بسازید بدون اینکه ویژگی ها و خصلت های مردم آن منطقه را به تصویر نکشید . چون برای نشان دادن وضعیت بدی که آن ها در آن زندگی می کنند باید از این ویژگی ها استفاده کنید و این بازتاب همین کشور است . ما به این شوخی های بامزه برای فاصله انداختن بین موقعیت های وحشتناک و دردناک احتیاج داریم مثل همان کاری که بین مادربزرگ ، دختر کوچولوی مو طلایی و آن زن در پایان انجام داده ایم چون آن ها در یک موقعیت تراژیک هستند ، یک موقعیت تراژیک سیاه و این موقعیت کاراکتر اصلی آن ها را نشان نمی دهد .

حتی ماریان را هم یک آدم شوخ طبع نشان می دهیم ، مثلا جک تعریف می کند و شوخی های با مزه ای می کند و ما فکر کردیم برای اینکه مخاطب با او و کاراکتر اصلی اش ارتباط برقرار کند به این شوخی ها احتیاج داریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:16  توسط   | 

تجربه‌اي در نگارش فيلمنامه مستند

در گفت‌وگو با مهدي عرب يارمحمدي

ما خود آيين را اجرا كرديم


مهدي عرب يارمحمدي كه تجربه‌هاي مستندسازي آيين‌شناسانه دارد، لطف كرد و در گفت‌وگويي به منظور ثبت نحوه تحقيق و نگارش كار فيلمنامه مستندش حاضر شد.

گفت‌وگو را به شكل متن تنظيم كرديم تا شكل پيوسته‌تر و مفيدتري به دست بياورد. از اين پس نيز درباره روش‌ها و تجربه‌هاي شخصي مستندنگاران مطالبي همانند اين مطلب را خدمتتان تقديم خواهيم كرد.

چند سال پيش مجموعه مستندي را درباره مُجِن مي‌ساختم. من خودم شاهرودي هستم. مجن شهري است در شاهرود و منطقه‌اي ويژه در فضاي كوير است. از نظر لهجه و معماري كاملاً فضاي متفاوتي دارد و اين خيلي عجيب است... باورها و عادات و رسوم آن منطقه را براي آن مجموعه مي‌ساختم و سوژه آداب باران خواهي همان جا پيدا شد... رسم‌هاي منطقه مجن غالباً منسوخ شده و اجرا نمي‌شود، به جز يكي دو مورد. يكي از آن آداب آداب باران‌خواهي بود. تمام رسوم را از طريق تحقيقات ميداني جمع كرديم... پرآبي آن منطقه كه آب شاهرود را تأمين مي‌كند، مرا كنجكاو كرد كه روي آداب باران‌خواهي تمركز كنم.  اول خود آب را بررسي كرديم؛ تقسيم‌بندي‌ها، قنات‌ها، منابع آب و ...چاهي آنجا پيدا كرديم به نام چاه پيرخيرو، اين پير شاگرد شيخ ابوالحسن خرقاني بوده. در تحقيقات درباره اين چاه دوباره به رسم آداب باران‌خواهي رسيديم. اهالي آنجا اعتقاد داشتند اگر در چاه را باز كنند، باران مي‌آيد. ما به صورت پراكنده اطلاعاتي درباره آداب باران  از مردم و مكتوبات محلي (كتاب فرهنگ مردم شاهرود) و منابع مكتوب مربوط به آب و لباس و ... پيدا كرديم. و كدهاي ديگري را نيز از كتاب‌هايي ديگر شناسايي و جمع‌آوري كرديم.

از آنجا كه مي‌دانستم تمام آيين‌ها و آداب رفتاري سرزمين ما حتماً از يك سلسله مراتب و يك شيوه اجرايي مشخص و هماهنگ برخوردار است، مطمئن شدم كه قطعات و نحوه اجرا و حتي اشعار و عناوين مربوط به آداب باران‌خواهي  كه به دستمان افتاده، حتماً بايد در يك تركيب و ترتيب خاص قرار بگيرد. ما حالا دنبال تركيب مستند و واقعي مراحل آداب باران‌خواهي بوديم. آخرين خشكسالي منطقه مجن 15 سال پيش بود. آدم‌هاي زيادي هنوز بودند كه از انجام آخرين بار مراسم آداب باران‌خواهي برايمان بگويند. همان‌ها به ما گفتند كه اين آداب ترتيبي و مراحلي دارد كه منقطع انجام مي‌شد و در پايان هر مرحله انتظار مي‌كشند تا باران بيايد. مرحله اول پختن آش نذري بود، اگر باران نمي‌آمد، شستن منبر پير، اگر باز باران نمي‌آمد وارد مرحله بعدي مي‌شدند و نماز باران مي‌خواندند و گاو قرباني مي‌كردند... ماجراي 15 سال پيش تا قرباني گاو رفته بود و باران آمده بود، ولي ما هنوز اطلاعاتي داشتيم كه نمي‌دانستيم كجاي سلسله مراتب مراسم آداب باران‌خواهي قرار مي‌گيرد. بعد از اين ما با پيرمرد بسيار كهنسالي برخورديم كه از دل خاطرات او متوجه توالي و تركيب باقي اطلاعاتمان شديم. اما نكته‌اي كه در سخن آن پيرمرد نظر مرا جلب كرد و دريافتم كه اين مي‌تواند نقطه پيدا شدن پايان فيلمنامه كار مستند من باشد، اشاره به شكل آخرين مرحله مراسم باران‌خواهي است. يعني به عقد رود درآوردن يك پيرزن بيوه. پيشتر شنيده بودم در زاهدان مشابه اين رسم اما با تفاوتي مشخص وجود دارد؛ يعني دختر جوان باكره‌اي را به قصد به آب نشستن چاه به عقد چاه درآوردن. تفاوت اين دو رسم توجه مرا جلب كرد و نكته اين بود كه در منطقه مجن طلب كساني كه آب مي‌خواهند جوشيدن چشمه و جاري شدن آب در رود است. جزئيات اين رسم اين گونه بود كه بر اساس يك قرعه‌كشي پيرزن بيوه‌اي را براي به عقد درآمدن انتخاب مي‌كردند و بعد او را مانند يك عروس به سوي رود مي‌فرستادند و پير عاقدي او را به عقد رود درمي‌آورد و بعد او را با رود تنها مي‌گذاشتند تا رود جاري شود و از اينجا به بعد تنها انتظار است و بس. اين آخرين مرحله گزارش شده‌اي است كه در آداب باران‌خواهي و طلب آب طالبين به آب رسيده‌اند.

مرحله بعدي تحقيقات تكميلي ما كه با كمك و مشورت خانم سهيلا جبري انجام شد، پيدا شدن روايت و دراماتيزه كردن كار بود. ما در اين مرحله جزئيات ريزتر را گردآوري كرديم و به آنها ساماني روايت‌مند داديم. در اين مرحله از تمام لوكيشن‌هاي مناسب عكس گرفتيم و جاي آنها را بر اساس فيلمنامه و دكوپاژ و استوري‌بورد مرتب كرديم. در پايان اين مراحل همه داشته‌هايمان را با آقاي فرهاد ورهرام چك كرديم كه مشاور من در اين كار بود. آقاي ورهرام توجه ما را به تأكيد بر جزئيات بيشتر و استفاده از نشانه‌هاي محيطي و محلي كه لايه‌هاي عميق‌تري از پژوهش را به كار ما وارد مي‌كرد جلب كرد. ما اين توصيه را در مرحله فيلم‌برداري خيلي به كار برديم. نكته ديگري كه به نظرم براي غني‌تر كردن كار خيلي كارآمد بود، اين بود كه ما براي زنده كردن حس در مردم محلي همين رسم را مو به مو اجرا كرديم. اين تمهيد باعث مي‌شد كه مشاركت مردم در يك اجراي واقعي از آن رسم باعث افزوده شدن خرده رفتارهاي مشتركي شود كه ممكن است طي ساليان و بارها در اجراي واقعي اين رسم رخ داده باشد و ما به هنگام پژوهش‌هاي ميداني و كتابخانه‌اي متوجه آن نشده باشيم. اين  باعث مي‌شد كه آن خرده رفتار‌ها خود را به هنگام فيلم‌برداري به مجموعه مواد پژوهشي و هنري كار اضافه كند. يكي از اين نكات بستن دستمال سبز از ديگ آش به منبر پير بود و ابراز احترام‌هايي كه مردم به منبر مي‌كردند و در يك اجراي موجز و تقطيع شده و ظاهراً به صرفه اين غنا به كار افزوده نمي‌شد... ما تا حد امكان، آيين و رسم را همانند خودِ رسم و آيين اجرا كرديم... نكته جالب برايمان اين بود كه در پايان فيلم‌برداري باران آمد... خاطره‌اي كه هميشه در ذهن من مي‌ماند.

عروس آب

تحقيق و پژوهش و نويسندگان: مهدي عرب‌يارمحمدي، سهيلا جبري، مشاور كارگرداني: فرهاد ورهرام، مشاور فيلمنامه: جابر قاسمعلي، كارگردان: مهدي عرب‌يارمحمدي، نويسنده گفتار متن: محسن رفيعي، گفتار متن: بهروز رضوي، تهيه‌كننده: انجمن سينماي جوان، مهدي عرب‌يارمحمدي


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:51  توسط   | 

 

آيين‌نگاري محصول شركت در آيين است

 
محمدرضا اصلاني

تشرف
آيين‌ها و مناسك وسايلي هستند براي تشرف. تو با تشرف و مشرف شدن در واقع مي‌خواهي يك مرحله را طي كني و به مرحله جديدي برسي. اين آيين مي‌تواند نماز باشد، روزه باشد و يا آيين‌ها و مناسك عزاداري امام حسين (ع) و يا حتي آيين‌هاي عبور از كودكي به بلوغ و رسيدن به مرحله ازدواج. نقطه مشترك تمام اينها مفهوم تشرف و ورود است، عبور از يك مرحله و ورد به مرحله‌اي جديد. اما آييني مثل نماز آيين تشرف و ورود به حضور خداوند است. با آيين‌هاي تشرف شما پيش از ورود به قضيه خودآگاه مي‌شويد، در نماز به اين موضوع خودآگاه مي‌شويد كه تو بالغ شده‌اي و مي‌تواني در حضور خداوند قرار بگيري و حالا شايسته تشرف هستي. مثل آيين‌هاي ازدواج، وقتي كه تو از آيين‌هاي ازدواج عبور مي‌كني، نشان شايستگي براي ورود به نهاد مقدس خانواده را داري و واجد شرايط تشرف به آن محيط و ساحت را داري. با آيين‌ها و عبور از آنها براي تشرف و ورود تو تعهدت بيشتر و داراي خودآگاهي مي‌شوي. اين آيين‌هاي ورود در معماري هم هست، تو در بدو ورود به خانه وارد هشتي مي‌شدي. سپس از دالان و از فضاهاي سربسته مي‌گذري و تازه به حياط و فضاي باز مي‌رسي. اين آيين‌ها در بهداشت و سلامت هم هست، در حمام و بعد از پايان شست‌وشو و ورود به محيطي ديگر تو پاشويه را انجام مي‌دهي. در مدرنيزم هم هست، كارگر سر ساعت فلان بايد حاضر شود، لباسش را عوض كند و يك سري كارهاي ديگر، حتي عملكرد او هم بايد آيين داشته باشد. اين آيين‌ها در وجه ديگر وظيفه تنظيم دارند. حالا اگر آيين را نفهمي و باور نكني نگاه تو ديگر آيين‌مند نيست، مردم شناسانه است.
مسئله و وجه ديگر در تشرف نقد خويش است، تو عمل تشرف را نقد نمي‌كني، به خودت مي‌گويي كودك بودن چه تفاوتي با بالغ بودن دارد. در نماز هم خودت را نقد مي‌كني؛‌من گناهان بسيار كرده‌ام و حالا يك لحظه مي‌خواهم گناهكار نباشم. در حج هم همين طور است؛ آييني برگزار است كه هدفش تطهير خود و شناخت خداست. جمله معروف حضرت علي (ع) يك جمله آييني است. «هر كسي خودش را شناخت خداي خودش را هم خواهد شناخت.» حضور مناسك و آداب به معني حذف نقد نيست، در واقع با اينها نقد خود تازه آغاز مي‌شود و تو كه آيين را پذيرفته‌اي مي‌تواني معني تشرف را بفهمي. اما مردم‌نگاري اين نيست. مردم‌نگاري تشريح و شناسايي خود آيين است، مثل هر چيز قابل تشريح ديگر، اما تو در اينجا آيين را تشريح نمي‌كني، در آيين شركت مي‌كني، تو اگر در آيين شركت نكني اصلاً آيين رخ نمي‌دهد، اگر نماز را برگزار نكني اصلاً نماز اتفاق نمي‌افتد. آيين‌نگاري محصول شركت در آيين است، اما شناسايي مردم محصول دوران ظهور استعمار است. آنها براي اين كه مردمي را كه با هدف سيطره به آنها نگاه مي‌كردند خوب بشناسند، شروع به مردم شناسي مي‌كردند، البته بعداً موضوع از مفهوم استعمار جدا شد و خود تبديل به علم شد. با نگاه مردم‌شناسي نمي‌شود به سمت ساخت يك اثر آييني رفت، مردم‌شناسي گزارش است اما تو نمي‌تواني آيين را گزارش كني. گزارش آيين ضدآيين است، آيين‌زدايي است، تو نمي‌تواني از آيين فيلم گزارشي بسازي.

دوربين چيست؟
دوربين ابزار شناخت نيست، اصلاً ابزار نيست، او جانشين فيلم‌ساز است. جانشين من بودن با ابزار من بودن فرق دارد، قلم ابزار نوشتن است، جانشين نوشتن نيست، نوشته جانشين نويسنده است، نه قلم. ولي دوربين در واقع خود نوشته است. اگر بگوييم دوربين ابزار من براي ديدن است از آن تعريفي اشتباه كرده‌ايم، اگر من در آييني شركت مي‌كنم يعني دوربين من در آن آيين شركت مي‌كند، اگر دوربين در اين آيين شركت نكند يعني آيين را نفهميده‌ايم، اگر تصاويري هم بگيريم، تصاوير بي‌ربط به خود آيين است. آن تصاوير نوعي تحريف آيين است. دوربيني كه در آيين شركت نمي‌كند و از آيين فيلم مي‌گيرد، فقط ناظر يك عملكرد است، فقط ارزش اسنادي دارد و از اين حيث اعتبار دارد، اما از نظر آيني اعتباري ندارد. بر آن صفحه آيين نوشته نشده است، وقتي كه مي‌روي فيلمي مي‌سازي كه مي‌خواهي آييني باشد، بايد فيلمت آييني باشد، نه اين كه فقط از آيين گفته باشي، فيلم آيين ساختن فرق دارد با از آيين گفتن، نماز خواندن با از نماز خواندن فرق دارد. دوربين برخلاف كلام اين خاصيت را دارد كه عين خود شمايل قضيه است. سخن در آيين شركت نمي‌كند، اما دوربين در آيين شركت مي‌كند.
عبور و صعود
دوربين به خوبي قادر است مفهوم عبور را در آيين ببينند و نمايش دهد، اگر دوربين در آيين شركت نكند و فقط تصويري از آيين ببيند، تصوير تنها حامل يك سري حركات بي‌مفهوم است. دوربين اگر آيين را فهميده باشد و همگام با آيين پيش برود، عبور نه تنها ديده مي‌شود كه حس مي‌شود.در غير اين صورت تصويري جامد و مرده ارائه مي‌شود كه حامل مفهوم آيين‌هاي ما ـــ كه عين زندگي است ـــ نيست. آيين‌هاي ما آيين‌هاي توليدي است. آيين‌هاي ولادت، آيين‌هاي احيا، آيين‌هاي زندگي، حتي در آيين‌هاي كشاورزي، تغيير فصل‌ها، تولد، استعلا و تشرف را دارد.
ما وقتي نماز مي‌خوانيم زنده مي‌شويم، در نماز از مرگ به زندگي مي‌رويم. وقتي در حضور خداوند هستي احساس وجود مي‌كني، احساس زندگي، از ظلمات به نور مي‌روي. نماز آييني براي عبور است، عبور از مرگ به زندگي، از ظلمات به نور. دوربين تو بايد به سمت نور برود. بايد عبور كند. اين رسم روبه‌رويي با اين سوژه است. همان حالات انسان شركت جسته در آيين كه دچار بي‌خويشي شده را بايد واجد شوي. نمي‌شود حواست به فيلمت و به دوربينت باشد، خودت با دوربينت بايد در آيين شركت كني، تمام حواست بايد معطوف به شركت در آيين باشد. بايد مشرف به آيين شوي و تنها با شركت در آيين مي‌تواني تشرف خودت را ـــ همانند يك خودنگاري ـــ نقل كني. حالا دوربين تو كه جانشين توست حضور و تشرف تو در آيين را روايت مي‌كند. خودت نمي‌گويي، جانشين تو كه دوربين است مي‌گويد. سيدها با بستن شال سبز بر كمر مشرف مي‌شوند، آنها نمي‌گويند كه سيد هستند، شال سبز آنها با ما از تشرف آنها به مقام سيدي سخن مي‌گويد. تصوير تو بايد تشرف تو را بگويد و احساس شود كه اين تصوير متشرف به آيين است. تصوير تو بايد تصويري متشرف باشد. لخت و برهنه باشد، بالا رفته باشد، مانند بخار، كه از آب بالاتر مي‌رود. بخار همان آب است، اما بالا رفته است، سردش كني دوباره آب مي‌شود. اما چون تغيير كرده بالا مي‌رود، عبور مي‌كند، متصاعد مي‌شود، صعود مي‌كند، به تصعيد مي‌رسد و استعلا پيدا مي‌كند. از داني به عالي مي‌رسد. تصوير هم اگر در خودش متعالي نشود بالا نرفته است و متعالي نشده است.
متعالي در تمامي لحظات و در تمام ابعاد، نمي‌شود يك لحظه عالي بود و يك لحظه داني ... اين شرط تصوير پي‌درپي آيين‌مند است. وجوه و ابعاد ديگر هم رعايت‌هايي دارد، تصويري كه شلخته است، با استعلا و تشرف و ورود به يك آستان فاصله دارد ... اين عبورها آداب دارد، آن دوربين كه جانشين است نمي‌تواند بي‌رعايت آداب تشرف، مشرف شود و همه اينها از تمسك مي‌آيد، تمسك است كه تو را و دوربينت را داراي لياقت مي‌كند و هويت پيدا مي‌كند، آيين هويت ماست. ناخودآگاه قومي‌مان را برمي‌انگيزاند و ما را به گذشته وصل مي‌كند و ما را براي آينده آماده مي‌كند؛ براي ادامه زندگي. هويت كه داشته باشي، فيلمت هم آييني مي‌شود. اين حقيقت فرهنگ است كه اصلاً در كلام هم معناي استعلا و تشرف مي‌دهد. وقتي مي‌خواهي فيلمي آييني/ فرهنگي بسازي، شرط ادب و آيين را بايد به جا بياوري.

 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:38  توسط   | 

گفت‌وگو با پروفسور مایكل چنن مستندساز انگلیسی

این كه شما می‌گویید مسئله من هم هست! 

هادی مقدم‌دوست


پروفسور مایكل چنن مرد دنیادیده و كاركشته‌ای به نظر می‌آمد كه گمان می‌كردم تودار و كاملاً رسمی رفتار كند، اما نه!... او مرد منعطف و متبسمی بود كه با هیجان صحبت می‌كرد و در انتهای گفت‌وگو با شوق و ذوق می‌گفت: شما دوست دارید این گفت‌وگو را منتشر كنید، من هم دوست دارم آن را روی سایت خودم بگذارم. ابتدا قرار بود یك ربع، نیم ساعتی در سالن انتظار سینما صحرا گپ بزنیم، اما آنجا سر ایشان شلوغ بود و ساعت چهار صبح هم باید به سوی خانه پرواز می‌كرد. قرار را گذاشتیم برای هتل لاله و به قصد همان یك ربع ساعت حدود دوازده شب، گفت‌وگو را در لابی هتل شروع كردیم. وقتی صحبت تمام شد، ساعت حدود دو صبح بود...

 

شما چند نوع تعریف برای فیلمنامه در فیلم مستند سراغ دارید؟

(می‌خندد) من باور ندارم كه مستند باید فیلمنامه داشته باشد.

آهان. فكر می‌كنم باید منظورم را مشروح‌تر و ظریف‌تر توضیح بدهم... منظور من از فیلمنامه برای فیلم مستند، یك متن كاملاً دقیق و تمام و كمال و از پیش آماده شده نیست. كما این كه این شكل از فیلمنامه برای فیلم مستند را هم نفی نمی‌كنم، اما در اصل سؤال من از شما روش‌های تولید فكر برای رسیدن به چیزی است كه به طور قطع و یقین بعد از پایان ساخت یك فیلم مستند می‌شود اسم آن را فیلمنامه گذاشت. یعنی می‌شود با پیاده كردن متن و محتوای درون یك فیلم مستند بر روی كاغذ به چیزی رسید كه نامی جز فیلمنامه بر آن نشود گذاشت. من می‌خواهم شما برای خوانندگان ما درباره شیوه‌های تولید فكر صحبت كنید.

من سه نحوه از مستندسازی را تدریس می‌كنم؛ اول به وسیله تحقیق، دوم به وسیله فیلم‌برداری و سوم به وسیله تدوین. هر كدام از این سه روش شیوه خاص و فعالیت‌های مخصوص به خودش را دارد. در روش تحقیق مستندساز باید خیلی بیشتر از آن چیزی كه می‌خواهد و باید در مستند خود نشان دهد، از موضوع اطلاع داشته باشد و درباره آن بداند. یك مثال كوچك و حاشیه‌ای درباره تحقیق و اطلاع می‌زنم. برادر خود من فیلم‌های مستند می‌سازد. در دهه شصت برادرم در بی‌بی‌سی كار می‌كرد. گاهی اوقات موقع فیلم‌برداری صدا ضبط نمی‌كردند. برادر من یك روز باید از عقاب‌هایی كه در اسكاتلند بودند و خیلی سر و صدا می‌كردند، فیلم مستند كوتاهی تهیه می‌كرد. ساعت دو بعدازظهر فیلم‌برداری كرده بودند و برنامه باید هفت عصر از تلویزیون پخش می‌شد. آنها فیلم را برای صداگذاری به قسمت صدا بردند، اما در آرشیو صدا هیچ صدای عقابی پیدا نكردند. آنها اطلاع نداشتند كه یك عقاب چطور صدایی ممكن است دربیاورد. یكی از افراد گروه جلو آمد و دماغش را گرفت و یك صدایی از خود درآورد، برادر من گفت: «همین خوبه، همینو ضبط می‌كنیم.» هفت عصر برنامه پخش شد. جالب این كه یكی از تماشاچی‌ها زنگ زده بود و گفته بود: مستند جالبی بود اما چرا وقتی عقاب طلایی رو می‌دیدیم صدای عقاب نوع خاكستری رو روی اون می‌شنیدیم؟!...

البته این مثال جالبی است كه تا حدودی به خیر گذشته اما همیشه هم از این خبرها نیست... ببینید، دو روش برای تحقیق در فیلم مستند وجود دارد، یكی روش تحقیق كتابخانه‌ای و اسنادی و دومی پیدا كردن شخصی كه در آن موضوع استاد باشد و قبلاً آن كتاب‌ها را مطالعه كرده باشد. چیزی مثل یك پژوهشگر یا محقق. شما بر مبنای این تحقیق می‌توانید یك طرح اولیه بنویسید. برخی از بهترین طرح‌های اولیه حاوی سؤالاتی هستند كه شما می‌توانید، در فیلم خود دنبال پاسخ آن سؤالات بروید. این سؤالات می‌توانند شما را یكراست به سمت فیلم‌برداری ببرند و اساس فیلم مستند شما یافتن پاسخ این سؤالات باشد. اما در این حالت ممكن است شما در روند یافتن پاسخ و در مواجهه با موضوع تحت تأثیر قرار بگیرید و جهت دیگری غیر از هدف طرح اولیه پیدا كنید، مثالی می‌زنم: وقتی درباره حقوق بشر در كوبا فیلمی می‌ساختم، نقشه‌ای از تمام زندان‌های كوبا كه توسط مركز تحقیقات حقوق بشر شیكاگو تهیه شده بود، در اختیار داشتم. نقشه‌ها را به مقامات كوبایی نشان دادیم، اما آنها گفتند كه بیش از نیمی از زندان‌ها دیگر وجود ندارند. ما از آنها خواستیم كه شهری را در نقشه‌ها نشان دهند كه آمریكایی‌ها می‌گویند در آن زندان هست و شما می‌گویید نیست. ما به شهر كوچكی نزدیك هاوانا رفتیم كه مقامات كوبایی می‌گفتند در آنجا دیگر زندان وجود ندارد. ما ظهر روز یك‌شنبه به آنجا وارد شدیم و از مردم پرسیدیم كه آیا در این شهر چنین زندانی هست یا خیر؟ مردم می‌گفتند: زندان؟... نه! اصلاً در اینجا زندانی وجود ندارد. تا این كه یك نفر گفت: بله اینجا یك زندان وجود داشته اما قبل از انقلاب. اما حالا تبدیل به یك فروشگاه شده! ما به سمت آنجا رفتیم و دیدیم بله آنجا فروشگاهی وجود دارد كه می‌توانسته در گذشته یك زندان باشد.

این مثال را طرح كردم تا بگویم: وقتی كه شما همراه با دوربین به درون واقعیت بروید، دوربین شما را به جایی می‌برد كه شاید روی كاغذ واقعیت نداشته باشد! به صورت دیگری می‌شود گفت: وقتی كه شما در حال فیلم گرفتن از واقعیت هستید، در برابر واقعیت پیش روی خودتان و دوربین مسئولیت دارید.

هدف مستندساز در روش تحقیق كجا تعیین می‌شود؟ منظور من از هدف آن چیزی است كه او قصد القای آ‌ن را دارد. آیا ممكن است برای منظور خاصی فیلم را شروع كند اما در طول كار منظور و هدف او تغییر كند؟

این اتفاق فقط در روش اول یعنی تحقیق رخ نمی‌دهد، بلكه در هر سه روش ممكن است این تغییر صورت بگیرد. (فیلم‌برداری و تدوین) این امكان وجود دارد كه شما در هر مرحله كشف جدیدی كنید.

خب حالا برایمان از نحوه دوم بگویید، از نحوه تولید فكری كه در مرحله فیلم‌برداری اتفاق می‌افتد.

ببینید در نوع دوم (فیلم‌برداری) هم باید از قبل تحقیق و اطلاعاتی راجع به موضوع داشته باشید. یعنی یك نوشته اولیه در این حالت هم لازم است. به عنوان مثال اگر شما می‌خواهید از یك پدیده تاریخی فیلم بگیرید، حتماً لازم است از پیشینه تاریخی آن پدیده اطلاع داشته باشید تا حق مطلب در مورد آن را بتوانید ادا كنید.

در موقعیت‌های فرّار كه به سریع از دست می‌رود چه؟ در مستندهایی كه شما به سرعت تصمیم به فیلم‌برداری می‌گیرید. آنجا چگونه باید فكر كار را كنترل كرد؟

شما نمی‌توانید یك مستند را فقط با یك نوشته شروع كنید، شما برای شروع یك مستند با این مشخصاتی كه گفتید باید حتماً یك ایده اولیه داشته باشید. البته به غیر از چند استثنا. اما بگذارید یك نكته مهمی را بگویم. شما در چنین مواقعی ممكن است فرصت كارگردانی و حتی مثلاً فرصت گذاشتن دوربین روی سه پایه را هم نداشته باشید. در چنین مواقعی شما باید به فیلم‌بردارتان اعتماد داشته باشید. برای خود من در یك چنین موقعیت‌هایی كم پیش آمده كه به فیلم‌بردار بگویم: فلان كار را انجام بده. او فیلم می‌گیرد و من به او اعتماد می‌كنم، ولی در نهایت این من هستم كه بعداًَ باید آنها را كنار هم بچینم تا فیلم ساخته شود. در این جور موارد خود فیلم‌برداری مهم‌ترین اصل است، البته در ده سال گذشته كه كار با دوربین دیجیتال باب شده، اغلب كارگردان‌های مستند خودشان دوربین به دست می‌گیرند و كار فیلم‌برداری را انجام می‌دهند، در خیلی از مواقع این دوربینی كه در دست كارگردان است حكم قلم/ دوربین را پیدا كرده و آنها با دوربین می‌نویسند و كار نوشتن را با خود دوربین انجام می‌دهند. اجازه بدهید كه یك نكته‌ای را بگویم و شما حتماً آن را در مجله‌تان چاپ كنید. از نظر من فیلم‌سازی یك فرایند همكاری جمعی است، رابطه یك كارگردان مستندساز با فیلم‌بردارش می‌تواند تا حدودی شبیه به یك رابطه عاشقانه باشد. در یك رابطه عاشقانه شما می‌توانید با صحبت كردن و از طریق زبانِ جسم و از طریق انتقال منظور با غرایز با هم ارتباط برقرار كنید.آن سال‌هایی كه در تلویزیون كار می‌كردم همیشه یك تیم سه نفره بودیم. فیلم‌بردار و صدابردار و من. هر جا می‌رفتیم سه تایی با هم می‌رفتیم. خیلی با هم جورمان جور بود.

آیا مستندی كه بخش عمده شكل‌گیری خود را مدیون لحظات فیلم‌برداری، مدیون آن همكاری چفت و عاشقانه تیمی است، در‌ واقع سندی از روحیه پشت كار نیست؟ آیا آن روحیه پشت كار، آن نگاه مخصوص سازنده و سازندگان اثر بیشتر اصالت و مستندگونگی دارد یا آن حرفی كه سعی بر القای آن دارند؟ نظر شما چیست؟ كدام مستندتر است؟

اگر درست منظور شما را فهمیده باشم، باید بگویم وقتی كه من از رخداد فیلم‌برداری می‌كنم، فقط از دریچه قاب دوربین نگاه می‌كنم و احساس من دخالتی در كار ندارد. احساس من وقتی به اوج می‌رسد كه پشت میز تدوین هستم. البته من در موقع فیلم‌برداری هم ذهنی تدوینگر دارم. موقع گرفتن فیلم ذهن من مانند یك تدوینگر كار می‌كند. موقع ضبط می‌گویم: خب اینجا را به آنجا قطع می‌كنم، این قسمت را نگه می‌دارم و آن قسمت را رها می‌كنم. در آن لحظه من مانند یك تدوینگر فكر می‌كنم. تازه این را هم بگویم، برای اغلب مستندسازان این مشكلی كه می‌خواهم بگویم به كرات پیش می‌آید، شما كلی فیلم گرفته‌اید و موقع تدوین دلتان نمی‌آید كه حتی یك فریم از آن را كنار بگذارید و به خودتان می‌گویید تمام این تصاویر جذاب هستند،‌ اما اگر شما دوازده ساعت فیلم گرفته باشید كه نمی‌شود هر دوازده ساعت را نمایش بدهید، این یكی از اصلی‌ترین مشكل‌هایی است كه سر میز تدوین برای مستندساز پیش می‌آید و در شرایط انتخاب قرار می‌گیرد.

شاید راه چاره این باشد كه كارگردان خودش فیلم‌هایش را تدوین نكند تا فردی وارد كار شود كه جسارت برش را داشته باشد.

من معتقدم كه اولین منتقد كارگردان مستندساز، تدوینگر اوست، اما برای من به عنوان یك فیلم‌ساز لذت‌بخش‌ترین مرحله كار تدوین آن است.

فكر می‌كنم خودبه‌خود درباره نحوه سوم (تدوین) هم داریم صحبت می‌كنیم.

ببینید، در آن سال‌هایی كه من با تدوینگر كار می‌كردم، كار را تا مرحله‌ای كه به یك راف كات (مونتاژ اولیه) نرسیده بودیم به كسی نشان نمی‌دادیم. البته در مورد كار جدیدم (دیترویت) اوضاع فرق دارد، چون من خودم این كار را تدوین می‌كردم. اما از آنجایی كه من اساساً به همكاری اعتقاد دارم، در همین كار هم با یك همكار كه یك استاد برجسته و مؤلف و نویسنده و متفكر (و نه كارگردان) است، كار را تدوین كردم، ما با هم درباره همه چیز كار بحث و صحبت می‌كردیم و به چیزی كه رسیدیم این بود كه تدوین با برش فرق می‌كند، یك چیز دیگری هم كه با هم به آن رسیدیم این بود كه انتخاب فریم آخر پلان قبل و انتخاب فریم ابتدای پلان بعد حق كارگردان است و در غیر این مورد ما باید درباره همه چیزهای دیگر به توافق برسیم. تنها مشكلی كه در این همكاری برای من وجود داشت این بود كه من و همكارم موقع تدوین خیلی از هم دور بودیم. او یك طرف اقیانوس اطلس بود و من طرف دیگر، كاری كه من انجام دادم این بود كه من یك برش اولیه انجام دادم و آن را برای او فرستادم. برای چندین روز ما به صورت ایمیلی با هم مكاتبه می‌كردیم و سه چهار بار در روز با هم به این طریق بحث و گفت‌وگو می‌كردیم. بحث درباره همه چیز، جای كات، كوتاه كردن یا اضافه كردن پلان و چیز مهم دیگری كه به صورت بحث بین ما جریان داشت، این بود كه ما برای این فیلم دیگر چه كاری می‌توانیم انجام دهیم... ببینید، ما سه دوره فیلم‌برداری داشتیم. اولین فیلم‌برداری حدود یك هفته بود. ما درآن یك هفته به سرتیتر كارهایی كه می‌خواستیم انجام دهیم رسیدیم و در واقع بخشی از تحقیقمان را همراه فیلم‌برداری انجام دادیم و البته خیلی از صحنه‌های سری اول فیلم‌برداری را در فیلم قرار دادیم. تصاویر هفته اول فیلم‌برداری را برش زدیم و بعد آن را نگاه كردیم تا ببینیم چه چیزهایی در فیلم نیست و بر مبنای آن كسری‌ها به این نتیجه رسیدیم كه باید دیگر چه چیزهایی فیلم‌برداری كنیم. بین مرحله اول فیلم‌برداری و مرحله دوم فاصله زیادی افتاد كه صرف تحقیق و جست‌وجو در تصاویر آرشیوی شد. اصلاً موضوع فیلم ما می‌طلبید كه به سراغ آرشیو‌ها برویم. ببینید ما یك موضوع دیگر هم داشتیم، یك آهنگ‌ساز داشتیم...

ما با هم اگر حرف می‌زدیم، درباره چیزهایی بود كه مایل به انجام آن نیستیم. من با مایكل نیمن (آهنگ‌ساز) رابطه خوبی دارم. اصلاً فیلمم را بر اساس یك قطعه از موزیك‌های او شروع كردم. من سكانس‌های فیلم را تدوین و آماده می‌كردم و او موسیقی می‌ساخت، حالا حتی بر اساس موسیقی هم می‌شد صحنه‌ها را كوتاه یا اضافه كرد. اما چیزی كه برای من جالب بود این بود؛ تمام قطعاتی كه آهنگ‌ساز ساخت، كاملاً با سكانس‌هایی كه من به او داده بودم جور بود. ما با هم كاملاً هماهنگ بودیم. آهنگ‌ساز هم در فیلم مستند عنصر بسیار پراهمیتی است.

پس از صحبت درباره آن سه نحوه كار در تولید فكر برای مستند و باز كردن مشخصات و مختصات آنها، حالا می‌خواهم نظر شما را درباره موضوعی دیگر از سینمای مستند بدانم؛ كدام نوع مستند برای مخاطب قابل باورتر و پذیرفتنی‌تر است؟

من به دو چیز فكر می‌كنم؛ اول این كه مخاطبان خیلی بیشتر از موضوعی كه ما فكر می‌كنیم درك دارند و به آن فكر می‌كنند. مثل درس دادن می‌ماند، موقعی كه شما تدریس می‌كنید، نمی‌توانید فكر كنید درسی كه می‌دهید چگونه در ذهن مخاطب می‌ماند. در رابطه با فیلم هم همین طور است، وقتی كه شما فیلمی می‌سازید و آن را ارائه می‌كنید، نمی‌دانید كدام قسمت به كدام مخاطب می‌رسد، شما اشرافی بر آن ندارید. تنها چیزی كه می‌توانید به آن اشراف داشته باشید، این است كه محتویات فیلم با هم یك انسجام و هماهنگی داشته باشد، اما فكر دوم این است كه فیلم همیشه در سطوح مختلفی عمل می‌كند، ابعاد و لایه‌های مختلف دارد، موتسارت در نامه‌ای كه به پدرش نوشته بود، گفت: من قطعاتی ساختم كه از یك طرف تمام مخاطبان می‌توانند آن را درك كنند، اما از طرف دیگر مخاطبان دیگری هم كه گوش موسیقایی قوی و درك عمیق‌تری دارند، می‌توانند درك بیشتری از آن قطعات داشته باشند. می‌دانید تمام فیلم‌هایی كه ما می‌سازیم رازهای كوچكی از ما هم در خودشان مستتر دارند.

شهید آوینی جمله معروفی دارد كه آن را تأیید نظر شما می‌گویم (نقل به مضمون) ایشان می‌گفت: «وقتی من گروه‌های فیلم‌بردار را به مناطق جنگی می‌فرستادم، پس از این كه فیلم‌های آنها را می‌دیدم، به اسراری از درون آنها دست می‌یافتم كه خودشان هم از آنها بی‌اطلاع بودند...» همین بود كه در میانه گفت‌وگو از شما پرسیدم: آیا فیلم مستند می‌تواند سندی از روحیه پشت اثر باشد؟... و اگر قلب و روحیه مستندساز شباهت بیشتری به مخاطب داشته باشد، صادقانه‌تر باشد، از اغراض دور باشد، آن اثر برای مخاطب قابل لمس‌تر و پذیرفتنی‌تر است؟

هر كسی واقعاً دوست دارد كه این گونه فكر كند و با این تأثیر فیلم بسازد... هر اثر هنری كه ساخته می‌شود، می‌تواند به مثابه یك آزمون و آزمایش و فرصتی برای سنجش مخاطب باشد. من دوست دارم هنگام نمایش فیلم‌هایم میان مخاطبان باشم تا آنها را نسبت به اثرم بسنجم. درسی كه من از مخاطبان بعد از تماشای فیلم می‌گیرم، این است كه چه چیزی كارساز بود و چه چیزی كارساز نبود. اما این را هم بگویم كه دوست ندارم دوباره كارم را تكرار كنم. برای كار بعدی همه چیز باز بستگی به موضوع و سوژه دارد، پس نمی‌توانم تضمین بدهم كه آن چه را از مواجهه و برخورد مخاطبان با اثر قبلی‌ام آموخته‌ام، لزوماً در فیلم بعدی كه سوژه دیگری دارد به كار ببندم. اما این كه می‌گویید به هر حال مسئله من هم هست .

* با تشكر از سايت
پيك مستند كه اين مطلب را در سر فصل فيلمنامه سينماي مستند براي علاقمندان قابل مطالعه كردند
دو مطلب ديگر
يكي از استاد گرامي آقاي محمد تهامي نژاد و ديگري از آقاي شادمهر راستين در رابطه با موضوع فيلمنامه در سينماي مستند در ذيل همين سر فصل در وبسايت پيك مستند قرار گرفته كه خواندن آن  مفيد و ارزشمند است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:45  توسط   | 

شخصيت مستندساز ... خود مستندساز!

 


بخش اول كتاب مقدمه‌اي بر سينماي مستند ( 1) تحت عنوان «چرا محوريت فيلم‌سازي مستند را مسائل اخلاقي تشكيل مي‌دهند؟» به تأثير خصوصيات فيلم‌ساز بر روند كار و همچنين روابط بين كارگردان، موضوع فيلم و مخاطب مي‌پردازد.

معمولاً مسائل اخلاقي در فيلم‌سازي مستند در رابطه با اين سؤال پيش مي‌آيند كه:

در فيلم مستند، چگونه بايد با انسان‌هايي كه مي‌خواهيم آنها را دستمايه فيلممان قرار دهيم برخورد كنيم؟

جواب اين سؤال براي فيلم‌هاي مستند چندان آسان نيست. چون مردم بازيگران جامعه هستند و بدون حضور دوربين ، كم يا زياد زندگي خودشان را مي‌كنند. شكل‌هاي متفاوتي از رابطه مي‌تواند بين فيلم‌ساز، موضوعات فيلم و مخاطبان شكل بگيرد.

به عنوان مثال، فيلم‌ساز شخصاً، خصوصيات و شخصيت خودش را شكل مي‌دهد و اين كار را يا مستقيماً انجام مي‌دهد و يا از طريق يك واسطه؛ واسطه‌اي كه صدايش را مي‌شنويم ولي او را نميبينيم. در دهه 30 عنصر صدا به عنوان يك راه حل آسان براي توصيف يك موقعيت، بحث راجع به مسائل مختلف و ايجاد حس شاعرانه در فيلم مورد استفاده قرار گرفت.

فيلم‌ساز در حين صحبت كردن يا جلوي دوربين است يا پشت دوربين كه صداي او شنيده مي‌شود، ولي ديده نميشود. به عنوان مثال خطوط آبي نازك ( 1987 ) اثر ارول موريس درباره مرد بيگناهي است كه به جاي قاتل بازداشت شده است و Reassemblage ( 1982) اثر ترين.ه. مينه در رابطه با مشكلات فيلم‌سازي قوم پژوهي و راه حل‌هاي آن است. در چنين مواردي فيلم‌ساز همان طور كه كارگردان فيلم محسوب مي‌شود، بايد خود را به جاي تك تك شخصيت‌ها بگذارد و در موقعيت تك تك آنها قرار بگيرد.

ممكن است با ديدن فيلم اطلاعات كمي نسبت به شخصيت سازنده آن كسب كنيم. مثلاً در Reassemblage، اطلاعات كمي راجع به ترين.ه.مينه به دست مي‌آوريم. احتمال دارد كه چيزهاي تازه‌اي در باره شخصيت فيلم‌ساز كشف كنيم. راجر و من اثر مايكل مور معضلات اجتماعي را به تصوير مي‌كشد و آثار بعدي‌اش نيز در همين راستا و مطابق با شخصيتش است. ( تلويزيون ملي 1994، حيوانات يا گوشت 1992 و  The big one1997).

توجه خاص به شخصيت اول، فيلم مستند را به سمت مقاله، يادداشت و ديدگاه‌هاي فيلم تجربي و آوانگارد پيش مي‌برد. و تأكيد روي اين موضوع، شايد بتواند مخاطب خاص را متقاعد كند و يا به شخصيت فيلم‌ساز و نگاه سوبژكتيو او نسبت به مسائل شكل دهد. در حقيقت، آن چه در فيلم بيان مي‌شود، خصوصيات فردي فيلم‌ساز و ديدگاه منحصر به فرد اوست.

آن چه كه فيلم را به يك مستند خوب تبديل مي‌كند، اين است كه بار معنايي فيلم در رابطه با موضوعات مطرح شده براي مخاطبان باقي مي‌ماند. تعداد زيادي از روزنامه نگاران و خبرنگاران و مستندسازاني كه تحت تأثير آنها قرار گرفته‌اند، مانند ميشل راب، بر تركيب خصوصيات فردي فيلم‌ساز و افكار و ذهنياتش جهت ارائه مفاهيم بنيادي تاكيد كرده‌اند.

در فيلم مستند هميشه فيلم‌ساز صحبت مي‌كند و مخاطب گوش مي‌كند. در چنين حالتي مي‌گويند مستند به گفتار يا ساختاربندي وابسته است. مستندسازان، ما را به عنوان عضوي از كل جامعه راهنمايي و هدايت مي‌كنند. يكي از جنبه‌هاي اجتماعي شخصيت ما، مخاطب بودنمان است و در واقع هر كدام از ما نقش و هويتي در فيلم پيدا كرده‌ايم. همچنين به واسطه نقشمان، از نحوه اجراي موضوع فيلم و ماهيت آن دور شده‌ايم. منظور از اين كه مي‌گوييم در فيلم نقشي به عهده داريم اين است كه به عنوان مخاطب و بيننده حضور داريم و يكي از دلايل عمده براي حضورمان در فيلم مستند اين است كه فيلم در رابطه با مردم و موضوعاتي صحبت مي‌كند كه تجربه متفاوتي از زندگي واقعيشان نسبت به ما دارند. هر وقت توانستيم حسي را كه فيلم‌ساز سعي مي‌كند به ما انتقال دهد، درك كنيم، يك مخاطب فعال هستيم. در غير اين صورت حضورمان يك حضور فيزيكي است و نقشي در فيلم به عهده نداريم.

كارگردانان بايد بتوانند احساسات ما را به عنوان مخاطب برانگيزند تا هم بتوانيم خود را جاي اشخاص و چيزهايي بگذاريم كه فيلم‌ساز در مورد آنها صحبت مي‌كند و هم بتوانيم نقش مخاطب را داشته باشيم كه معاني فيلم را به راحتي درك كنيم.

 

گفت‌وگو با مهرداد اسکويي، کارگردان فيلم مستند آسياب‌هاي بادي

 

مهرداد اسکويي را از زمان نوجواني خودم مي‌شناختم .از همان موقع او را پرحوصله و با دقت يافته بودم. در ساختمان انجمن سينماي جوان مي‌نشست وبه کنتاکت عکس‌هايي که از مناطق جنوب گرفته بود خيره مي‌شد. آرام صحبت مي‌کرد و مؤدب بود و حالا هم که پس از سال‌ها دوباره او را در جشنواره اصفهان به همراه خانواده اش ديدم همان گونه بود که پيشتر دريافته بودم و پخته‌تر و حتي حالا احساساتي‌تر. فيلم او آسياب‌هاي بادي، به طور محسوس و بارزي کار دست همان شخصيتي بود که مي‌شناختم و دوباره پس از سال‌ها ديده بودم .در اصفهان يادم بود که مي‌خواهيم در صفحات مستند نگاري ضمن اشاره‌اي از کتاب مقدمه‌اي بر فيلم مستند راجع به سرفصل «شخصيت مستندساز» مطالبي از مستندسازان داشته باشيم. اين گفت‌و‌گو اصلاً به اين هوا انجام شده است.

ه.م

چرا فيلم آسياب‌هاي بادي را ساختيد؟

دغدغه اصلي من طرح يك پرسش بود در ذهن مخاطب. اين كه يك اتفاق طبيعي مثل زلزله يا سيل و از اين دست ـــ كه در كشور ما زياد رخ مي‌دهد ـــ چگونه و چه تأثيري بر شخصيت و زندگي و آينده كودك و به خصوص كودكان خانواده از دست داده مي‌گذارد.

شيوه‌اي كه براي عيني‌كردن اين دغدغه انتخاب كرديد چه بود؟

در جريان تمركز روي اين دغدغه من به اين ايده رسيدم كه طي يك توالي به زندگي اين بچه‌ها بپردازم، چند نفر را انتخاب كرديم و سال 1381 فيلم‌برداري شروع شد. ‌حالا برنامه‌ام براي اين فيلم اين است كه طي دو دوره پنج ساله سراغ اين شخصيت‌ها بروم و طي اين دو نوبت پنج ساله اتفاقات و تحولاتي كه در زندگي اين بچه‌ها مي‌افتد را ثبت كنم. طي اين ده سال قطعاً تكليف زندگي اين بچه‌ها مشخص مي‌شود و  براي ادامه اين تحقيق سوا از اين فيلم بيست‌وشش دقيقه‌اي كه در عين حال براي خودش علاوه بر نمايش مقطع اول اين بررسي، هويت مستقل يك اثر قائم به خود را دارد، نوبتِ نمايش مقاطع دوم و سوم زندگي اين بچه‌ها در ده سال آينده است.

نكته ويژه و به خصوصي كه در فيلم آسياب بادي ديدم و حس كردم، انصافي بود كه باعث مي‌شد فكر نكنم مستندساز قصد دارد من تماشاچي ‌را از نظر حسي و عاطفي به جهت خاصي ببرد!

جهت‌گيري فكر شده ما (با دوستم بهمن كيارستمي) چه در فيلم‌برداري سال 81 از 5 بچه فيلم و چه بعد از زلزله بم كه با بهمن شروع به مونتاژ كار كرديم، اين بود كه از تهييج تماشاچي اجتناب كنيم و با همين اجتناب رجعتي داشته باشيم به آينده اين بچه‌هاي خانواده از دست داده در شهرستان رودبار! بچه‌هايي كه در اوج كودكي و معصوميت، يك زندگي معمولي را ظرف چند ثانيه لرزش شديد و شكست گسل‌ها از دست دادند و 12 سال بدون خانواده، بدون پشتيبان و بدون حامي زندگي كردند و مي‌توانند تصويري از آينده بچه‌هاي بم باشند. من دو روز بعد از زلزله به بم رفتم و تصاوير زيادي در اوج هياهوها، شيون‌ها و غلغله‌ها گرفتم، اما وفاداري به آن اجتناب باعث شد كه من در آسياب‌هاي بادي فقط از دو پلان روزهاي زلزله استفاده كنم. اين پرهيز به همان قصد جلوگيري از تهييج تماشاچي آسياب‌هاي بادي بود. ما به تهييج احتياجي نداشتيم؛ ما قصد ديگري داشتيم.

از دقت روي شخصيت و لحن عناصر و اركان فيلم آسياب‌هاي بادي احساس كردم مشرب و خُلقي پشت كار هست كه به همه عناصر و اركان فيلم تسري پيدا كرده. اولين عنصر نحوه رويارويي و طرز گفت‌وگوي شخص شما با اين بچه‌هاست. در اين باره لطفاً توضيح دهيد.

بله، با بهمن هم كه صحبت مي‌كرديم خيلي روي اين يك نكته تأكيد داشتيم كه شيوه رويارويي ما با اين بچه‌ها بايد آرام و مطمئن و اطمينان‌بخش باشد. اين بچه‌ها تنهايي‌هاي زياد و درون وسيعي دارند. تمايل آنچناني به برون‌فكني نداريم. مي‌دانيد، موضوع از نوعي است كه پوسته‌اي به شدت شكننده دارد.

يعني كوچك‌ترين تلنگر چه جانبداري بيهوده و چه حمايت ظاهراً مهربانانه (ترحم) و چه و چه و چه، دنياي اين بچه‌ها را فرو مي‌ريزد و با اعلي‌ترين تشويق (ايجاد سنجيده شوق) دنيايشان شكل‌ مي‌گيرد. به خاطر همين من سعي كردم از سانتي‌مانتاليزم پرهيز كنم، سعي كردم تهييج اضافه وارد كار نكنم. شما مي‌توانستيد با يك تلنگر كوچك عاطفي تمام اين شخصيت‌ها را فرو بريزيد، مثلاً اگر مي‌گفتيد: از پدرت چي يادت مياد؟ شروع مي‌كرد زار زار گريه كردن. ولي تو اين فيلم در نهايتش فقط بغض و يا سكوت داريد و آه كشيدن و يك جاهايي سكوت اين قدر ادامه پيدا مي‌كند كه خودم مي‌گويم: كات. نمي‌خواهم بيشتر از اين خسته و اذيت و دلزده‌اش كنم. به خاطر همين ما يك مرزي را مشخص كرديم.

اين مراعات به غير از برخورد با بچه‌ها در نگه داشتن حدود رفتار سينمايي (ساختار) هم وجود دارد؟

بله، در فيلم‌برداري، در صداگذاري و در مونتاژ هم رعايت شده، بايد مي‌شد. در ادامه همان دلايل قبل بايد لحاظ مي‌شد. مثال‌ها وجود دارد.

حالا مي‌خواهم از شما سؤال كنم توان شخصي شما در مواجهه با ميزان بزرگي به هم ريختگي‌هاي دروني بچه‌ها و خود فاجعه براي اين رعايت‌ها كافي بود؟

من گاهي اوقات در اين كار حتي با توجه به اين كه به هر حال در مستندسازي تجربه دارم، يك جايي احساس مي‌كردم كه اين بچه‌ها دارن منو در خودشون حل مي‌كنن. من احساس مي‌كردم كه هر كدام از اينها بچه‌هاي ما هستند و خواستم كه همين احساس را بازتاب بدهم.

 

1. در بخش معرفي کتاب و منابع صفحات مستند نگاري همين شماره از مجله، کتاب مذکور معرفي شده و ترجمه اين بخش از کتاب که هم اکنون پيش روي شماست توسط خانم مينا کشاورز انجام شده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط   | 

 

بحث شخصیت مستند ساز به نظرم آنقدر مهم است که فکر می کنم شاید سلسله ای تاملات خودشناسانه برای مستند ساز ضروری باشد. مستند سازان همه آرزوهای خوب دارند و کمتر  می شود که در بین آنها بد نیتی دید. اما اخلاط و لایه های متفاوت شخصیتی و کشش های طاق و جفت درون آدمی گاهی باعث می شود که اثر ادمی گاهی از این سو و گاهی به آن سو  رفته و گاهی دور و گاهی نزدیک شود .

در مطالب سری اول بخش مستند نگاری مطالبی کار کردیم که هدفگیری اصلی خود را بر اخلاق و منش خود شخص مستند ساز متمرکز می کرد.  خود مستند ساز به عنوان کسی که مانند یک بداهه نواز باید بر اساس خلق و خوی خود - در میدان مستند - رفتار کند و رفتار او تبدیل به اثرش می شود موضوع مهم و قابل بررسی است.

یک سلسله مطالب راجع به همین موضوع کار کردیم که یکی از آنها همین مطلبی است که در این پست است . دست آقای پیروز کلانتری هم درد نکند که آن سال زحمت کشیدند و مطلبی برای ما نوشتند و اولین دیدار ما با ایشان رخ داد . ۲۸/۲/۸۷

با فاصله، يا درگير با موضوع؟

پیروز کلانتری

در نگاهي معمول و عادت‌يافته، سينماي مستند رابطه فيلم‌ساز با دنياي پيرامون و بيرون از خود فرض مي‌شود و شخصيت، نگاه، تخيل و ذهنيت فيلم‌ساز در اين سينما پنهان انگاشته شده يا حتي مخل دنياي فيلم به حساب مي‌آيد.

حدي و وجهي از واقعيت در اين تصور نمود پيدا مي‌كند. در هر حالت و نوعي از سينماي مستند، به هر حال واقعيت (كه اغلب به نادرست تنها دنياي بيرون از وجود و ذهنيت تصور مي‌شود) موضوع فيلم است، اما اين گفته اصلاً به اين معني نيست كه هر فيلم مستند نمايش و بيان واقعيت است (آن هم صرفاً واقعيت بيرون از ما). واقعيت مي‌تواند از وجه ايجاد ترديد در آن، نفي آن يا ايجاد اين سؤال كه «اصلاً واقعيت چيست؟» يا سؤال ديگر «آيا واقعيت دسترس‌پذير است يا نه؟» هم موضوع يك اثر مستند قرار گيرد وآن اثر كماكان مستند باقي بماند. نمونه‌اش فيلم اون شب كه بارون اومد كامران شيردل يا خط باريك آبي ارول موريس.

در بسياري از آثار مستند، فيلم‌ساز نظاره‌گر، شاهد، گزارشگر، منتقد يا تحليلگر واقعيت بوده و بر اين معني در فاصله با واقعيت يا شخصيت فيلم خود قرار مي‌گيرد. (حتي اگر اين فاصله گرفتن، در پي دوره‌اي از تحقيق و نزديك شدن به موضوع براي شناخت آن، اتفاق بيفتد.) اما سينماي مستند برخلاف نگاه و تصور مألوف، انواع گوناگون و شيوه‌هاي متنوع نگاه و بيان دارد و در مسير حركت از يك مستند گزارشگر تا مستندي شخصيت محور، تجربي يا حديث نفس‌گرا (فيلم‌سازي از خود!) فيلم‌ساز مي‌تواند با فاصله يا درگير و نزديك با موضوع فيلم خود حركت كند.

براي توصيف روشن‌تر و متمركز اين موضوع، بحثمان را در محدوده مستندسازي از يك شخصيت پيش مي‌بريم. شخصيت مي‌تواند در رابطه‌اي تحميلي يا عادت يافته آن چه را كه دوربين يا عرف رسانه و جامعه مي‌طلبد بيان كند. اغلب گزارش‌هاي تلويزيوني ما در گفت‌وگو با آدم‌هاي جلوي دوربين و نحوه سؤالات خود، بيان روشن چنين وضعيتي‌اند. شخص مي‌تواند دوربين را راحت‌تر و شنواي حرف خود بيابد و راست بگويد. گزارش‌هاي انديشيده‌تر و سؤالات واقع‌گراتر مي‌تواند به اين رابطه راه يابد.

شخص مي‌تواند به فيلم‌ساز اعتماد كند، او را چشم حساس و گوش شنواي موقعيت خود و حرف دلش بيابد و درددل كند. اين وضعيت، اغلب در ارتباط همدلانه يا درازمدت فيلم‌ساز با شخصيت فيلمش حاصل مي‌شود. (نمونه‌هايش زنانه مهناز افضلي، روزگار ما بني‌اعتماد و خواب ابريشم ناهيد رضايي) در اينجا با اين كه فيلم‌ساز نزديك به موضوع حركت مي‌كند اما رابطه هنوز يك‌سويه است. او مي‌بيند و مي‌شنود و شخصيت خود را مي‌نماياند و از خود مي‌گويد.

اما گاه فيلم‌ساز مي‌طلبد يا در جست‌وجوي شخصيتي براي فيلمش به كسي برمي‌خورد كه از طريق بيان و نمايش دنياي او، بخشي يا كليتي از حس و حرف خود را هم بيان مي‌كند. در اينجا شخصيت نمي‌داند، اما فيلم‌ساز آگاهانه درون و ذهنيت خود را هم در شخصيت فيلمش جست‌وجو مي‌كند و گاه در اين كاوش و كنكاش «شخصيت/ خود» بيانگرانه، به وجوهي از انسان فيلمش راه مي‌يابد كه براي خود او يا نزديكانش هم پنهان و ناملموس بوده است.

در موقعيت‌هايي خاص، تنها شخصيت نيست كه موضوع فيلم است، بلكه فيلم‌ساز هم موضوع شخصيت فيلم مي‌شود يا در زندگي آن دوره و در نتيجه در نحوه حضور و رفتار شخصيت، مؤثر واقع مي‌شود و به همين نحو، اين گونه حضور شخصيت در نحوه فيلم‌سازي مستندساز ما نيز تأثير مي‌گذارد. در فيلم با تو حكايتي دگر رضا فرهمند فيلم‌ساز جوان، او و زن مقابل دوربين در سفري شفاجويانه براي زن، ماجرا و موضوع فيلم را شكل مي‌دهند و در مستند جديد او شير + زاد فيلم‌ساز دوربين را به دست دو شخصيت فيلمش مي‌دهد و ماجرا از ديد و ذهنيت آنها (و نيز فيلم‌ساز) بيان مي‌شود.

پايان اين نزديكي‌ها و هم‌ساني‌ها مستندسازي از خود است كه در بيست سال فيلم‌سازي مستندساز مشهور آمريكايي راس مك ال وي از دوره‌ها و مقاطع حساس زندگي خود و نزديكانش در چند فيلم جذاب، حاصل غريبي به بار آورده است.

چاپ شده در شماره آذر ماه ۱۳۸۴ماهنامه فیلمنگار شماره ۳۹

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط   |