گفتوگو با مارسل لوزينسكي، مستندساز لهستاني
مستند فقط آفريقا و حيات وحش نيست

گفتگو : سميه قاضيزاده
مارسل لوزينسكي در مهرماه امسال براي اولين بار به ايران آمد و كه در دومين جشنواره سينما-حقيقت حضور يافت. او هم همچون ديگر همكارانش از انرژي بسيار بالاي جشنواره به وجد آمده بود، آن قدر كه در بخشهاي مختلف گفتوگويش به اين مسئله اشاره ميكند. اين مستندساز لهستاني در سينما-حقيقت امسال با فيلمهايي چون سلطان، ديدار، رويارويي، تماس، تمرينات علمي، 89 ميليمتري اروپا و هر چيز ميتواند اتفاق بيفتد حضور داشت اگرچه در بخش چشم انداز سينماي مستند لهستان نيز آثار او به نمايش درآمد.
شنيدهام كه شما از مخالفان سرسخت فيلمنامهنويسي براي مستند هستيد. درست است؟
بله، كاملاً. ميدانيد چرا؟ چون فرض كنيد كه من همين آقايي را كه الان روي آن پله روبهرو نشسته و دارد ما را نگاه ميكند ببينم و بخواهم در مورد او فيلم بسازم. بعد به خيال اين كه اين آدم مثلاً آدم خشني است، فيلمنامهاي هم بنويسم و جلو بروم و فيلمبرداري را شروع كنم. در حالي كه بايد بروم نزديكتر، كمي با اين آدم زندگي كنم، با اخلاقش آشنا شوم. شايد برخلاف قيافهاش اصلاً آدم بسيار مهرباني بود و مسيري كه من در فيلمنامه پيش گرفته بودم، كاملاً اشتباه بوده. مثلاً در همين فيلم هر چيزي ميتواند اتفاق بيفتد كه در اين جشنواره هم به نمايش در آمد. من ماهها با بچههاي اين فيلم زندگي كردم، به منطقه آنها رفتم و بعد از آن بود كه تازه شروع كردم به نوشتن طرحي شبيه به فيلمنامه، چرا كه تا آشنايي عميقي وجود نداشته باشد، نميتوان چيزي در مورد داستان فيلم نوشت. در همين فيلم بود كه اين بچهها توانستند با من آن قدر دوست بشوند كه بعداً جلوي دوربين من گاردي نداشته باشند و سينما را احساس نكنند. شايد باورتان نشود، اما من ساعتها در خط راهآهن اين منطقهاي كه براي فيلمبرداري به آنجا رفته بوديم با اين بچهها بازي ميكردم، ميدويدم و اصلاً خبري از دوربين نبود. اگرچه پروسه، پروسه فيلمسازي بود. من واقعاً بر آن اعتقاد داشتم. معتقد بودم كه حتماً بايد مسيري طي شود تا هم من و هم اين بچهها بتوانند آن را با نگاهي عميقتر ببينند. شايد تا پيش از آن اين قدر اين فضا براي خود من هم هضم نشده بود، اما بعد از نزديك به شش ماه كه در آن منطقه به صورت شبانه روزي زندگي كردم، تازه متوجه شدم كه حالا ميخواهم چه كنم. حالا شما خودتان ديگر متوجه شدهايد كه اگر فيلمنامهاي در كار بود، چه بلايي ممكن بود بر سر اين فيلم بيايد. چه بسا كه اصلاً نميشد با وجود اين بچههاي مقاوم اين فيلم را ساخت.
خيليها معتقدند كه مسيري كه سينماي مستند در آن قرار گرفته است، مسيري است كه بيشتر از عوام دور شده و به سمت سليقه نخبگان جامعه پيش ميرود. برداشت شما چيست؟
به اين شدتي كه شما ميگوييد نيست. اما من فكر ميكنم مستند بيشتر براي اهالي مستند است تا مردم عامه. ممكن است كمي تلخ به نظر برسد، اما سينماي مستند آن قدرها مردمپسند نيست، اگرچه علاقهمندان زيادي دارد كه تعدادشان روز به روز بيشتر ميشود. آن چه مشخص است و در جشنوارهها هم بيشتر مشخص ميشود، اين است كه تماشاگر سينماي مستند در درجه اول خود مستندسازان هستند. كافي است كه شما برويد و از همين تماشاگراني كه اينجا جمع شدهاند بپرسيد كه چند درصد آنها فيلم ساختهاند يا دست اندركار ساخت يك فيلم مستند بودهاند يا ربطي به سينما دارند، تا اين مسئله دستگيرتان شود. من صحبت شما را نقض نميكنم و قبول دارم كه بيشتر نخبگان جامعه به سمت اين سينما گرايش دارند، اما اين روزها با ورود برخي از شبكههاي تلويزيوني به نظر ميرسد كه مخاطب عام نيز گرايش بيشتري نسبت به گذشته به اين سينما پيدا كرده است.
پس نقش رسانههايي چون تلويزيون در مردمي كردن سينماي مستند مؤثر بوده است؟
بله. اما اين مسئله كاملاً بستگي دارد به آن رسانه. مثلاً شبكههايي مثل آرته، كي نيو فور، و گاهي بيبيسي، زاويه ديد جالبي در مورد فيلمهاي مستند دارند، اما اغلب شبكههاي ديگر اصلاً اين طور نيستند و فقط به دنبال جذب مخاطباند كه من فكر ميكنم اين اتفاق فقط به مستند ضربه ميزند، چرا كه اين شبكهها اغلب رپرتاژهايي را به نام مستند به خورد مردم ميدهند. در مجموع من آن قدرها به اين مسئله خوشبين نيستم. آن چه هنوز در بين عوام به عنوان مستند شناخته ميشود، سينمايي است كه آخر شبها كه ديگر هيچ كس شايد حتي بيدار هم نباشد و يا ظهرها از تلويزيونها پخش ميشود و يا درمورد مردم آفريقاست و يا حيوانات. بنابراين نظر دادن كمي در مورد اين پديده تلويزيوني شدن سينماي مستند سخت ميشود. به هر حال فعاليتي است كه دارد انجام ميشود و شما ميبينيد كه روزبهروز هم به تعداد شبكههايي كه مستند توليد ميكنند افزوده ميشود. شايد بايد دل خوش كرد به همين بادي كه دارد ميوزد.
چه شباهتهايي بين سينماي مستند ايران و سينماي مستند لهستان ديديد؟
بايد بگويم سينماي مستند ايران و لهستان شباهتهاي زيادي به هم دارند و من هر دوي اين سينماها را سينماهاي مستند غيرمستقيم ميدانم، چرا كه به دلايل مختلف شما كمتر فيلمساز لهستاني يا ايراني را ميبينيد كه حرفهايش را به صورت مستقيم در فيلمهايش بزند. در فيلمهاي مختلفي هم كه طي اين چند روز در سينما-حققيت ديدم، باز اين مسئله شباهت برايم تكرار شد. از سويي ديگر اين غيرمستقيمگويي در سينماي ايران و لهستان باعث شده است تا اين دو شاعرانهتر و سراسر استعاره باشند. مسئله ديگري هم كه بايد به آن اشاره كنم، انرژي بسيار بالاي جشنواره و جواناني است كه در آن حضور دارند. با وجود اين تعداد جوان در عرصه مستندسازي مستند، ايران بسيار ميتواند موفق باشد. در حالي كه در لهستان اصلاً اوضاع به اين شكل نيستد و ما اصلاً اين قدر نيروي جوان نداريم. بنابراين واقعيت اين است كه سينماي مستند لهستان در حال مرگ است. فضايي را هم كه در فيلمهاي مستند لهستاني ميبينيد، فضايي سراسر وهم و مرگآلود است و رنگ اغلب فيلمها يا خاكستري و يا قهوهاي است. با اين حال من فكر ميكنم سينماي ايران و لهستان به هم شبيه هستند، چون تقريباً ترتيب وقوع جرياناتي كه در اين كشورها رخ داده است، يكسان بوده. جنگهاي جهاني كه آنها را درگير كرده و يا در مجموع، جنگهايي كه اتفاق افتاده، تغيير رژيمهاي مختلف، شرايط اجتماعي بعد از جنگ و.... اينها همان دستمايههايي است كه به نظر من بيش از هرجاي ديگري حتي بيشتر از سينماي داستاني در ساخت مستند تأثيرگذار است. شما ردپاي تمام اين موضوعات را ميتوانيد در سينماي مستند اين دوكشور دنبال كنيد. آيا شما فيلمساز لهستانياي را ميشناسيد كه جنگ بر او و آثارش در دورهاي تأثير نگذاشته باشد؟ خير. چرا كه تمام خانوادههاي لهستاني ملتهب از اين جريان بودند و مستندساز هم خارج از اين فضا نيست. از سويي ديگر تغيير رژيمها باعث ميشود تا مستندساز در مقام يك هنرمند دائماً مجبور باشد تا حرفهايش را به سيستمي ديگر مطرح كند، چرا كه هر دولتي ساز و كارها و محدوديتهاي خاص خودش را دارد و اين مسئله در سينماي اين دو كشور كاملاً مشهود است. استفاده از تركيبهايي كه شايد به جاي آنها بايد چيز ديگري استفاده ميشده و حالا به اجبار كلماتي ديگر در جايي ديگر استفاده شدهاند، نشانگر همين محدوديتهاست.
در معادلات سينماي امروز، فكر ميكنيد چقدر سينماي مستند جدي گرفته ميشود؟
ببينيد بايد توجه كرد كه جمعيت علاقهمندي كه به تماشاي فيلمها ميآيند، شايد بيش از فيلمسازاني كه به جشوارهها ميآيند مهم هستند چون از طريق همين راههاست كه ميتوان ابراز كرد سينماي مستند جدي است و جاي پرداختن دارد. بله من فكر ميكنم سينماي مستند جدي است، خيلي جديتر از سينماهاي ديگر، چون واقعيت را نمايش ميدهد. پس چرا نبايد آن را جدي گرفت. وقتي تا اين اندازه روزبهروز به تعداد كانالهاي تلويزيوني كه نمايشدهنده فيلمهاي مستند هستند افزوده ميشود. يعني اين سينما بيش از آن كه تصور ميشود جدي است و برگزاري جشنوارههاي فيلم مستند هم ميتواند به اين ماجرا كمك كند. فيلمهايي كه من در همين جشنواره ديدم، برايم بسيار جالب بودند. ببينيد در اصل قضيه شايد تفاوت چنداني نداشته باشند، اما همين كه آدم دلش خوش باشد كه جشنوارهاي به فيلمهاي مستند اختصاص پيدا كرده، به فيلمهاي آنها تعلق دارد و در چنين جشنوارههايي آدم ميتواند خيليها را ببينيد، هم خودشان را و هم فيلمهايشان را مهم است. صحبتها، ديدارها و همين دورهم بودنهاست كه به نظر من در برگزاري چنين جشنوارههايي ارزشمند هستند و باعث ميشود آن را جديتر ببينند.



